خاطرات شیرین فرزام و آندیا

nini kocholo haye man

خدایا از تو ممنونم

خدایا از تو ممنونم که همیشه با من بودی و هستی وهمیشه همراه من بودی و مرا فراموش نکردی.

خدایا از تو یاری می خواهم تا از این دو گوهر گرانبهایی که به من سپرده ای به خوبی محافظت کنم.

تو بزرگترین بخشنده ای و هر چه دارم از آن توست.

خدایا خودت در پناه لطف و کرمت فرزندانم را که امانت هایی نزد من هستند را حفظ بفرما.

 

برف بازی

امروز ظهر رفتیم با فرزام اندیا برف بازی خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصاً به فرزام عزیزم این اولین برف بازی ما بود  
15 بهمن 1392

برگشتم اونم بعد 1 سال

سلام من اومدم البته با  یک سال تاخیر چون خونمون عوض کردیم اونم دو بار  ولی الان خداروشکر تو خونه گرم و صمیمانه خودمون هستم بچه ها گلم 1 سال بزرگتر شدن مشکلاتشونم خداروشکر کمتر شده خیلی آرومتر شدن و با هم بازی میکنن
15 بهمن 1392

وای مردم از خنده

چند روز پیش منو آقا فرزام البته به زور آقا فرزام داشتیم فیلم سنپطرزبورگ میدیم آخرای فیلم که  داشتن بستنی میخوردن فرزام رفت جلو تی وی گفت آقا آقا من بستنی بعد چند بار یهو زد تو تی وی گفت با تو باتو من بده کلا دوست داره بره تو تی وی همش میره چاقو میاره تی وی ببر بره توش
6 دی 1391

روزانه های شیرین

لطفا...............شوتل تموم شد.............تموش  هیلام............. لیوان   رفتم ابروهامو برداشتم اومدم منو دیده دست میزنه به ابروهام میگه مامان لاک فکر میکرد به ابروهام لاک زدم تا مخواد یه کاری که ما مخالفیم انجام بده میگه مامان من فرزام گناه.......یعنی گناه دارم 5 شنبه سخت مریض شده دنبال دکتر علومی بودم ببینم میره بیمارستان یا نه بعد که آندیا بیدار شده بهش میگه آجی من داداش مریض دکتر نبود علومی لالا فکر میکرد دکتر لالا کرده که البته حتما لالا بوده که نیومده چند وقته پیش با آندیا داشتن دوتایی تو اسباب بازی ها وول میزدن بازی میکردن یهو فرزام کتابشو برداشته میگه آجی آجی کفش بعد آندیا حواسش نبود هی صداش کرد ب...
19 آذر 1391

شیرین کاری های آندیا

مامان جونم شما خیلی زود رنجی بابا بهت میگه لوس من زود قهر میکنی گریه میکنی تا بابا یا بابا مجید میان اگه اول به سلام نکنن و توجه نکن زود قهر میکنی تا یه دستمال کاغذی میبینی بر میداری تند تند فین میکنی و بینی کوچولوتو پاک میکینی هم شما هم فرزام عاشق دستمالید فرزام که همش گرد گیری میکنه شما هم زمینارو دستمال میکشی. تا چیزی مطابق میلت نیباشه خودتو میزنی البته نمیدونم از کی این کارو یاد گرفتی خیلیم ناراحتم   کلی با اسباب بازیات بازی میکنی همش میری روی لبه های بالایی مبل وایمیستی تا در حموم یا دست شویی باز باشه میری توشون میشینی کسی جرات نداره بره حموم خودتو میکشی انقدر لباستو میزنی بالا تا در بیارم ببرمت حموم تا فرزام چیزی م...
19 آذر 1391

شیرین زبونی

آقا فرزام به دکمه میگه................ دمکه من یه قوطی دارم پر از دکمه میاد میریزه بیرون دکمه هارو میگه مامان انتخاب بعد من میام دکمه انتخاب کنم یکی یکی دکمه هارو میزاره میگه میاد قشنگ بخور یعنی بهش میاد قشنگه بهش میخوره   الان میخواست بیاد پای لپ تاپ به من میگه مامان تلویزیون زیاد کن بعد که من رفتم صدای تلویزیم زیاد کنم زود میاد پای لپ تاپ میگه مامان من کار کار دمکه بزن   مامانم تا می خوادبره  پایین میگه نرو نرو بمون همه کارها هم میخواد تنهایی انجام بده  
19 آذر 1391

اولین قدم ها آرام ولی استوار

آندیا خانم عزیزم بهت تبریک میگم شما میتونی راه بری واین یکی از بزرگترین نعمت هایی است که خدا به ما داده و ما از آن غافل هستیم شما تقریبا از اول آذر ماه کمی قدم بر مبداشتی ولی از اول این هفته تقریبا هر روز بیش تر از قبل راه میری خیلی آروم ولی خیلی محکم و پایدار الان در حال حاظر 5 تا دندون بلند داری و 6 می هم تازه دوروز جوانه کرده
16 آذر 1391

مهد کودک نوگلان

روز 2 شنبه آقا فرزام برای اولین بار به مهد رفتن هفته قبل 4 شنبه من و فرزام رفتیم تحقیقات که دیدیم ای بدک نیست اقا فرزام که یک ربعی هم تست کردن دیدن بله عاشق مهد شدن خلاصه با کلی گریه اومد خونه بهد از ظهر واکسن آنفولانزا زد بهد هم روز شنبه آز انگل داد خلاصه همه کارا انجام شد و روز دوشنبه 13 آذر به مهد رفت چون روز اول بود مدیر مهد که خان شکوری باشن فرمودند چون روز اول زود بیا شاید دلش تنگ بشه موقع خداحافظی که خیلی خوشحال و شاد رفت وقتیم رفتم دنبالش گریه میکرد نمیومد حالا هم شانس ما به خاطر آلودگی هوا تعطیل شدن از دیروز 4شنبه هم مریض شدیم هم من هم فرزام حالا کی بره معلوم نیست
16 آذر 1391

بهترین پیوند

5 سال پیش در چنین روزی من و حمید عزیزم با هم پیمان یکی شدن بستیم پیمان بستیم تا در غم و شادی .خوشی و نا خوشی.مریضی و سلامت وفادارانه و صادقانه و عاشقانه در کنار هم باشیم. حمید عزیزم در کنار تو خوشبخت ترینم دوستت داریمممممممممممم
25 آبان 1391