X
خاطرات شیرین فرزام و آندیا

nini kocholo haye man


خدایا از تو ممنونم

خدایا از تو ممنونم که همیشه با من بودی و هستی وهمیشه همراه من بودی و مرا فراموش نکردی.

خدایا از تو یاری می خواهم تا از این دو گوهر گرانبهایی که به من سپرده ای به خوبی محافظت کنم.

تو بزرگترین بخشنده ای و هر چه دارم از آن توست.

خدایا خودت در پناه لطف و کرمت فرزندانم را که امانت هایی نزد من هستند را حفظ بفرما.

 

موضوع :

يکشنبه 19 آذر 1391 |

برف بازی

امروز ظهر رفتیم با فرزام اندیا برف بازی خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصاً به فرزام عزیزم

این اولین برف بازی ما بود

 

موضوع :

سه شنبه 15 بهمن 1392 |

برگشتم اونم بعد 1 سال

سلام من اومدم البته با  یک سال تاخیر چون خونمون عوض کردیم اونم دو بار 

ولی الان خداروشکر تو خونه گرم و صمیمانه خودمون هستم

بچه ها گلم 1 سال بزرگتر شدن مشکلاتشونم خداروشکر کمتر شده خیلی آرومتر شدن و با هم بازی میکنن

موضوع :

سه شنبه 15 بهمن 1392 |

وای مردم از خنده

چند روز پیش منو آقا فرزام البته به زور آقا فرزام داشتیم فیلم سنپطرزبورگ میدیم آخرای فیلم که  داشتن بستنی میخوردن فرزام رفت جلو تی وی گفت آقا آقا من بستنی

بعد چند بار یهو زد تو تی وی گفت با تو باتو من بده

کلا دوست داره بره تو تی وی

همش میره چاقو میاره تی وی ببر بره توش

موضوع :

چهارشنبه 6 دی 1391 |

روزانه های شیرین

لطفا...............شوتل

تموم شد.............تموش

 هیلام............. لیوان

 

رفتم ابروهامو برداشتم اومدم منو دیده دست میزنه به ابروهام میگه مامان لاک

فکر میکرد به ابروهام لاک زدم

تا مخواد یه کاری که ما مخالفیم انجام بده

میگه مامان من فرزام گناه.......یعنی گناه دارم

5 شنبه سخت مریض شده دنبال دکتر علومی بودم ببینم میره بیمارستان یا نه بعد که آندیا بیدار شده بهش میگه

آجی من داداش مریض دکتر نبود علومی لالا

فکر میکرد دکتر لالا کرده که البته حتما لالا بوده که نیومده

چند وقته پیش با آندیا داشتن دوتایی تو اسباب بازی ها وول میزدن بازی میکردن

یهو فرزام کتابشو برداشته میگه آجی آجی کفش بعد آندیا حواسش نبود هی صداش کرد بعد گفت آجی آجی باتو یعنی با توام خلاصه آخر هم بزرور چونه آندیا رو گرفته سمت خودش بهش یاد میداد

 

میاد آندیارو بغل میکنه میگه عاشق طلایی خانومی یعنی عاشقتم

 امروز فرزام سرفه میکرد آندیا که پیشش نشسته بود هی میزد پشتش

موضوع :

يکشنبه 19 آذر 1391 |

شیرین کاری های آندیا

مامان جونم شما خیلی زود رنجی بابا بهت میگه لوس من زود قهر میکنی گریه میکنی تا بابا یا بابا مجید میان اگه اول به سلام نکنن و توجه نکن زود قهر میکنی

تا یه دستمال کاغذی میبینی بر میداری تند تند فین میکنی و بینی کوچولوتو پاک میکینی

هم شما هم فرزام عاشق دستمالید فرزام که همش گرد گیری میکنه شما هم زمینارو دستمال میکشی.

تا چیزی مطابق میلت نیباشه خودتو میزنی البته نمیدونم از کی این کارو یاد گرفتی خیلیم ناراحتم

 

کلی با اسباب بازیات بازی میکنی همش میری روی لبه های بالایی مبل وایمیستی

تا در حموم یا دست شویی باز باشه میری توشون میشینی

کسی جرات نداره بره حموم خودتو میکشی انقدر لباستو میزنی بالا تا در بیارم ببرمت حموم

تا فرزام چیزی میخوره باید به توام بدم

بدون فرزام نگهداری ازت خیلی سخته همش بهونه میگیری

ماما میگی البته وقتی من نیستم

یکی دو بار هم بابا گفتی

توی دهن ما چیزی میزاری میگی هم هم

یه چیزی که بر میداری میاری میدی به من میگی به به

 

موضوع :

يکشنبه 19 آذر 1391 |

شیرین زبونی

آقا فرزام به دکمه میگه................ دمکه

من یه قوطی دارم پر از دکمه میاد میریزه بیرون دکمه هارو میگه مامان انتخاب بعد من میام دکمه انتخاب کنم یکی یکی دکمه هارو میزاره میگه میاد قشنگ بخور

یعنی بهش میاد قشنگه بهش میخوره

 

الان میخواست بیاد پای لپ تاپ به من میگه مامان تلویزیون زیاد کن بعد که من رفتم صدای تلویزیم زیاد کنم

زود میاد پای لپ تاپ میگه مامان من کار کار دمکه بزن

 

مامانم تا می خوادبره  پایین میگه نرو نرو بمون

همه کارها هم میخواد تنهایی انجام بده

 

موضوع :

يکشنبه 19 آذر 1391 |

اولین قدم ها آرام ولی استوار

آندیا خانم عزیزم بهت تبریک میگم

شما میتونی راه بری واین یکی از بزرگترین نعمت هایی است که خدا به ما داده و ما از آن غافل هستیم

شما تقریبا از اول آذر ماه کمی قدم بر مبداشتی ولی از اول این هفته تقریبا هر روز بیش تر از قبل راه میری

خیلی آروم ولی خیلی محکم و پایدار

الان در حال حاظر 5 تا دندون بلند داری و 6 می هم تازه دوروز جوانه کرده

موضوع :

پنجشنبه 16 آذر 1391 |

مهد کودک نوگلان

روز 2 شنبه آقا فرزام برای اولین بار به مهد رفتن

هفته قبل 4 شنبه من و فرزام رفتیم تحقیقات که دیدیم ای بدک نیست اقا فرزام که یک ربعی هم تست کردن دیدن بله عاشق مهد شدن خلاصه با کلی گریه اومد خونه

بهد از ظهر واکسن آنفولانزا زد بهد هم روز شنبه آز انگل داد خلاصه همه کارا انجام شد و روز دوشنبه 13 آذر به مهد رفت چون روز اول بود مدیر مهد که خان شکوری باشن فرمودند چون روز اول زود بیا شاید دلش تنگ بشه

موقع خداحافظی که خیلی خوشحال و شاد رفت وقتیم رفتم دنبالش گریه میکرد نمیومد

حالا هم شانس ما به خاطر آلودگی هوا تعطیل شدن

از دیروز 4شنبه هم مریض شدیم هم من هم فرزام حالا کی بره معلوم نیست

موضوع :

پنجشنبه 16 آذر 1391 |

موضوع :

دوشنبه 6 آذر 1391 |

بهترین پیوند

5 سال پیش در چنین روزی من و حمید عزیزم با هم پیمان یکی شدن بستیم

پیمان بستیم تا در غم و شادی .خوشی و نا خوشی.مریضی و سلامت وفادارانه و صادقانه و عاشقانه در کنار هم باشیم.

حمید عزیزم در کنار تو خوشبخت ترینم

دوستت داریمممممممممممم

موضوع :

پنجشنبه 25 آبان 1391 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد


مینویسم تا بماند به یادگار برای روزهای نبودنم برای شما می نویسم که با هر روز بزرگتر شدنتان احساس میکنم چه قدر ثانیه ها زود در گذرند و با عجله روزها از پی هم سپری می شوند و چیزی درون قلبم به من هشدار می دهد که فرصتی برای کودکی نیست
www.m66_e@yahoo.com

دلنوشته

برف بازی
برگشتم اونم بعد 1 سال
وای مردم از خنده
روزانه های شیرین
شیرین کاری های آندیا
شیرین زبونی
اولین قدم ها آرام ولی استوار
مهد کودک نوگلان
بهترین پیوند
شادی
آندیا جونم تولدت مبارک
تولدت مبارکککککککککککک
تولدت مبارکککککککککککک
عکس های تابستون 91
این عکسا مال خرداد ماه
تولدت مبارکککککککککککک
آندیا
بهترین کادو از فرزام

سیسمونی

افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 9 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 169 نفر
كل بازديدها : 112101 نفر

RSS 2.0

POWERED BY
NiniWeblog.com


Mouse {roozgozar.com} -->

كد تغيير شكل موس